خوشمزه ناپاکچرامردمیانسال هر بار که چشمش به چند دانه انجیر خشگ می افتاد بغض می کرد؟وقتی ُنه یاده سالم بود توتعطیلات تابستون ، چند روزی یکبار همراه مادرم میرفتیم بازار.بازار علاف راسته*.در بین خانه تابازاریک دستم تو دست مادرم و دست دیگرم زنبیل پلاستیکی بود. به دهانه بازارکه می رسیدیم مادرم یک قدم جلوتر به چونه زنی وخرید سبزی ومیوه مشغول می شدومن هم زنبی
برچسب:
نویسنده: النا مرادی
تاريخ: دوشنبه
6 فروردين
1397 ساعت: 10:45